اجاق گازی میماند که ظرف شیری رویش است، میجوشاند افکارش را و میجوشاند تا سر میرود و خاموش میشود و شیر مانده هم سرد میشود و سرد..!
اجاق گازی میماند که ظرف شیری رویش است، میجوشاند افکارش را و میجوشاند تا سر میرود و خاموش میشود و شیر مانده هم سرد میشود و سرد..!
نوح حیوانات را سوار کشتی کرد..
گرگها تمام موجودات کشتی را دریدند و تنها خودشان ماندند..
داروین اشتباه میکند..!
عادت کردهایم در انتهای خبر سقوط هواپیما، نقطه بگذاریم نه علامت تعجب!
پ.ن: وزیری در زیر درختی نشسته بود و تأمل میکرد که ناگهان طیارهای جلوی پایش به زمین افتاد. فیالفور رخت بر بست و به صدا و سیما روان گشت و با شعف از کشف نیروی جاذبه سخن گفت..!
ماهیها وقتی گرسنه میشوند به دام میافتند..!
*چون به سگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد … سگ نئی! شیری! چه باشد بهر نان چندین شتاب/ مولانا
جماعتی رفتند برای خواندن نماز باران؛
مفتی شهر به هواشناسی اعتماد کرده بود..!
زمینی دیگر نیست؛
همه جا دم شیر است؛
جایی برای پا گذاشتن نیست..!
پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛
هنوز کسی دلش نسوخته بود..
بیراه نیست که ابوالعجب میخوانندش. آدمیزاد است دیگر. چیزکی که نه! چیزها دیدهاند که به آن موصوف شده است. یکی را میگویم از صدها عجایبش. کافیست در همین شبکههای اجتماعی کسی از هجران بنالد، انس و جن هستند که با او همدردی میکنند، لایک میزنند و شیر میکنند دست به دست میکنند تا برسد به خواجه حافظ شیرازی اما همان که به وصل رسد و از مستیاش چیزی بگوید میشود اَخ و اَه و بیجنبه! همان همدردها میشوند پشمینهپوش، تندخو میشوند و چون مدعیان نصیحت در پیش میگیرند و بعضا به تمسخر. همانهایی که نمیشود در پروفایلهایشان چرخید و عکس آغوش و بوسه و تخت دو نفره پیدا نکرد. همانهایی که مینالند اگر کسی را داشتند چرا نمیتوانستند در خیابان جلوی دیگران به آغوش بکشند و ببوسند و اعتراض مدنی کنند! و میگویند مملکت است که داریم؟ عجیباند آقاجان خیلی عجیب..!
گرگها هم موجودات عجیبی هستند. – البته نه به اندازه آدمیزاد – آنهاشان که دلشان کمی نرم است و مهربان بعد از مدتی تصمیم میگیرند گیاهخوار شوند. خب علف است دیگر بره را هم سیر نمیکند چه برسد به گرگ! بخاطر همین است که اکثرا سیر نمیشوند و گرسنه میمانند. این را هم که میدانید که گرگهای گرسنه خطرناکترین موجودات روی زمین هستند!
روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانهای از ساعت میگفت مقبول او نمیشد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!
امنترین جای استخر، قسمت کم عمق آن است.
اما نه برای کسی که شیرجه میزند..!
دردش هم که نیاید زورش میآید لیتری چهارصد تومان پول بنزین بدهد. ترجیح میدهد پول یک لیتر و نیم بنزین را بدهد یک لیتر دوغ بخرد و دور هم بنوشیم. عاشق ماشینش نیست ولی دوستش دارد انگار زمانی رویایش بوده؛ نمیدانم. اما مصرفش بالاست مثل یک بچه وال گرسنه بنزین میخورد. بیست روز نمیشود که کارت سوختش دکوری میشود. الان ماشینش در گوشهای است و دارد حمام سقف پارکینگ میگیرد البته بنزین داشته باشد راه میرود و فنی سالم است. پدرم را میگویم. فقط گهگاهی اگر کاری باشد به بیرون میرود اکثرا هم با خانواده. خوش به حال دولت است، حجم سفرهای درون شهری پدرم را کم کرده است. اما پدرم همچنان به سفرهای غیرضروری درون شهری و حتی استانیاش! ادامه میدهد و تنها چیزی را که کم کرده سفرهای ضروریاش است. اینکه تنهایی ماشینش را بردارد برود با رفقا و همکاران قدیمش جایی جمع شوند و سیگار بکشند و شوخیهای مردانه بکنند با هم! این چیزها گاهی برای یک مرد از نان شب که چه عرض کنم از بوس زن هم واجبتر است! حالا مینشیند سودوکو حل میکند و به کارهای خانه رسیدگی میکند گویا خودش هم راضیست و مادرم راضیتر که شوهرش ور دلش است.
یادم میآید قدیمها پدرم مرغداری داشت حوالی کرج. بعد از مردآبادش بود و قبل از اشتهارد. زیاد همراهش میرفتم تا با جوجهها بازی کنم چندتاییشان را انتخاب کنم از بین بیست و شش هزار قطعه! و هر دفعه بروم به آنها سر بزنم. آن موقع هنوز به مرغها هورمون نمیزدنند که چهل و پنج روزه هیکلشان بشود مثل رونی کلمن، شصت روز در سنگدانشون غذا میریختی که آخر سر کمی دندانگیر شود گوشتشان. آخرهای ماه دوم که میشد از پدرم بدم میآمد -آن همه مرغ را یکجا سوار کامیون میکردند تا ببرنشان به مسلخ- آنقدر که رفته بودم پشت یکی درب یکی از سالنها نوشته بودم «آدم باشید، جوجه نکشید». فکر میکردم خدا به پدرم به خاطر نگهداری از جوجهها پول میدهد! نمیدانستم چه مکانیزمی دارد پول درآوردن. سر و چشمتان را درد نیاورم از سربازان گمنام امام زمان که پنهان نیست از شما چه پنهان! یک بار همراهش در راه برگشت به خانه بودم همان حوالی مرغداری دم مغازه بقالی یکی از دوستانش نگهداشت ( دوست که چه عرض کنم! چون کمی بعد هشتصد هزارتومن از پدرم بالا کشید و مرد وگرنه شاید مساحت خانهمان دو برابر میبود الان) پدرم و دوستش با هم صحبت میکردند من چشمم به آدامسهای سینسین افتاد از همانهایی که عکس فوتبالی داشتند. در مشتم هفت هشت تایی بیشتر جا نشد ولی همان خیلی بود! هشتتا آدامس مجانی! بیشتر یک رویا بود. به تهران که رسیدیم پدرم متوجه دستبرد من شد اما چیزی نگفت. حتی آدامسها را هم از من نگرفت. یک چایی خورد و دوباره من را برداشت و این همه راه را برگشتیم پیش دوستش، معذرت خواهی کرد و پول آدامسهایی که هنوز در جیبم بودند را حساب کرد. نمیدانم چرا هیچ وقت کتکم نمیزد حتی این بار! فقط در مسیر برگشت گفت: «پسرم بدون اجازه برداشتن کار بدی است، نکن دیگر.» البته نه به این مهربانی که شما اینجا میخوانید ولی خب هر چه بود بهتر از کتک بود! کمی طول کشید تا بفهمم که چرا همان موقع این همه راه را برگشیم با آن خستگیاش. سر کوچه که نبود… گاهی با خودم فکر میکنم ما با این بنزین چهارصد پونصد تومانی چگونه بچه تربیت کنیم؟
..چه میشود کرد. آدمیزاد است دیگر. کلا موجودی عجیبی است. گاهی مثل پازل میریزد به هم و وقتی درست میشود میبیند پازلی شده که چند قطعه اضافی دارد. خورشید را در دست چپش میگذارند در کاسهای ولی همین که یکی میپرسد: ببخشید ساعت چند است!؟ تمام میشود دیگر خورشیدی ندارد حتی یک قطره. هزینه میکند سوار قطاری میشود که وارد تونل وحشت میشود در کل مسیر چشمانش را میبنند و در آخر با شجاعانه میگوید چه مسخرهای بود! من که نترسیدم. میرود پشت چراغ قرمز ویولون میزند سمفونی شماره فلان بتهوون را از بر میزند ولی همین که رنگ سکهای را میبیند هنرش را میفروشد به همان سکه و سمفونی را قطع میکند. میزند خودش را میکشد که اثبات کند شجاع بوده و پشت سرش میگویند چقدر ترسو بود از زندگی و برعکس. از چیزهایی که ندارد همیشه لذت میبرد نقاشی که بلد نیست از هر تابلویی لذت میبرد اما اگر بلد باشد کمتر تابلویی را تحسین میکند. میزند هر کاری میکند آخر سر میگوید ببخشید! خیال میکند «ببخشید» پیامبری چیزیست که معجزه میکند نمیداند چسب زخم تاریخ مصرف گذشتهای است بر زخمی عمیق. کلا موجود عجیبیست. آدمیزاد است دیگر. چه میشود کرد..!
پ.ن: ادیت ندارد.