ساعت ۲۳

پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛

هنوز کسی دلش نسوخته بود..

نوشته شده در موضوع : داستان. ۴ نظر »

آدمیزاد ۲

بیراه نیست که ابوالعجب می‌خوانندش. آدمیزاد است دیگر. چیزکی که نه! چیزها دیده‌اند که به آن موصوف شده است. یکی را می‌گویم از صدها عجایبش. کافی‌ست در همین شبکه‌های اجتماعی کسی از هجران بنالد، انس و جن هستند که با او همدردی می‌کنند، لایک می‌زنند و شیر می‌کنند دست به دست می‌کنند تا برسد به خواجه حافظ شیرازی اما همان که به وصل رسد و از مستی‌اش چیزی بگوید می‌شود اَخ و اَه و بی‌جنبه! همان‌ همدردها می‌شوند پشمینه‌پوش، تندخو می‌شوند و چون مدعیان نصیحت در پیش می‌گیرند و بعضا به تمسخر. همان‌هایی که نمی‌شود در پروفایل‌هایشان چرخید و عکس آغوش و بوسه و تخت دو نفره پیدا نکرد. همان‌هایی که می‌نالند اگر کسی را داشتند چرا نمی‌توانستند در خیابان جلوی دیگران به آغوش بکشند و ببوسند و اعتراض مدنی کنند! و می‌گویند مملکت است که داریم؟ عجیب‌اند آقاجان خیلی عجیب..!

نوشته شده در موضوع : مردم و اجتماع. ۴ نظر »

مهربانی

گر‌گ‌ها هم موجودات عجیبی هستند. – البته نه به اندازه آدمیزاد – آنهاشان که دل‌شان کمی نرم است و مهربان  بعد از مدتی تصمیم می‌گیرند گیاهخوار شوند. خب علف است دیگر بره را هم سیر نمی‌کند چه برسد به گرگ! بخاطر همین است که اکثرا سیر نمی‌شوند و گرسنه می‌مانند. این را هم که می‌دانید که گر‌گ‌های گرسنه خطرناک‌ترین موجودات روی زمین هستند!

نوشته شده در موضوع : دسته‌بندی نشده. ۵ نظر »

زمان بعضی چیزها را نمی‌شویَد

این نیز بگذرد؛

اما

امان از جایش..!

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۳ نظر »

بی‌نشانی‌های آشکار

روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانه‌ای از ساعت می‌گفت مقبول او نمی‌شد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!

نوشته شده در موضوع : داستان. ۷ نظر »

کجای این دنیایی؟

امن‌ترین جای استخر، قسمت کم عمق آن است.

اما نه برای کسی که شیرجه می‌زند..!

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۱۲ نظر »

لقمه حرام را می‌جوی، حداقل قورتش نده!

دردش هم که نیاید زورش می‌آید لیتری چهارصد تومان پول بنزین بدهد. ترجیح می‌دهد پول یک لیتر و نیم بنزین را بدهد یک لیتر دوغ بخرد و دور هم بنوشیم. عاشق ماشینش نیست ولی دوستش دارد انگار زمانی رویایش بوده؛ نمی‌دانم. اما مصرفش بالاست مثل یک بچه وال گرسنه بنزین می‌خورد. بیست روز نمی‌شود که کارت سوختش دکوری می‌شود. الان ماشینش در گوشه‌ای است و دارد حمام سقف پارکینگ می‌گیرد البته بنزین داشته باشد راه می‌رود و فنی سالم است. پدرم را می‌گویم. فقط گهگاهی اگر کاری باشد به بیرون می‌رود اکثرا هم با خانواده. خوش به حال دولت است، حجم سفرهای درون شهری پدرم را کم کرده است. اما پدرم همچنان به سفرهای غیرضروری درون شهری و حتی استانی‌اش! ادامه می‌دهد و تنها چیزی را که کم کرده سفرهای ضروری‌اش است. اینکه تنهایی ماشینش را بردارد برود با رفقا و همکاران قدیمش جایی جمع شوند و سیگار بکشند و شوخی‌های مردانه بکنند با هم! این چیزها گاهی برای یک مرد از نان شب که چه عرض کنم از بوس زن هم واجب‌تر است! حالا می‌نشیند سودوکو حل می‌کند و به کارهای خانه رسیدگی می‌کند گویا خودش هم راضی‌ست و مادرم راضی‌تر که شوهرش ور دلش است.

یادم می‌آید قدیم‌ها پدرم مرغ‌داری داشت حوالی کرج. بعد از مردآبادش بود و قبل از اشتهارد. زیاد همراهش می‌رفتم تا با جوجه‌ها بازی کنم چندتایی‌شان را انتخاب کنم از بین بیست و شش هزار قطعه! و هر دفعه بروم به آنها سر بزنم. آن موقع هنوز به مرغ‌ها هورمون نمی‌زدنند که چهل و پنج روزه هیکل‌شان بشود مثل رونی کلمن، شصت روز در سنگدان‌شون غذا می‌ریختی که آخر سر کمی دندان‌گیر شود گوشت‌شان. آخرهای ماه دوم که می‌شد از پدرم بدم می‌آمد -آن همه مرغ را یکجا سوار کامیون می‌کردند تا ببرنشان به مسلخ- آنقدر که رفته بودم پشت یکی درب یکی از سالن‌ها نوشته بودم «آدم باشید، جوجه نکشید». فکر می‌کردم خدا به پدرم به خاطر نگهداری از جوجه‌ها پول می‌دهد! نمی‌دانستم چه مکانیزمی دارد پول درآوردن. سر و چشم‌تان را درد نیاورم از سربازان گمنام امام زمان که پنهان نیست از شما چه پنهان! یک بار همراهش در راه برگشت به خانه بودم همان حوالی مرغ‌داری دم مغازه بقالی یکی از دوستانش نگه‌داشت ( دوست که چه عرض کنم! چون کمی بعد هشتصد هزارتومن از پدرم بالا کشید و مرد وگرنه شاید مساحت خانه‌مان دو برابر می‌بود الان) پدرم و دوستش با هم صحبت می‌کردند من چشمم به آدامس‌های سین‌سین افتاد از همان‌هایی که عکس فوتبالی داشتند. در مشتم هفت هشت تایی بیشتر جا نشد ولی همان خیلی بود! هشت‌تا آدامس مجانی! بیشتر یک رویا بود. به تهران که رسیدیم پدرم متوجه دستبرد من شد اما چیزی نگفت. حتی آدامس‌ها را هم از من نگرفت.  یک چایی خورد و دوباره من را برداشت و این همه راه را برگشتیم پیش دوستش، معذرت خواهی کرد و پول آدامس‌هایی که هنوز در جیبم بودند را حساب کرد. نمی‌دانم چرا هیچ وقت کتکم نمی‌زد حتی این‌ بار! فقط در مسیر برگشت گفت: «پسرم بدون اجازه برداشتن کار بدی است، نکن دیگر.» البته نه به این مهربانی که شما اینجا می‌خوانید ولی خب هر چه بود بهتر از کتک بود! کمی طول کشید تا بفهمم که چرا همان موقع این همه راه را برگشیم با آن خستگی‌اش. سر کوچه که نبود… گاهی با خودم فکر می‌کنم ما با این بنزین چهارصد پونصد تومانی چگونه بچه تربیت کنیم؟

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۱۹ نظر »

سنگدل

دل، لعل می‌شود در مقام عشق…

پ.ن: مخاطب خاص دارد.

نوشته شده در موضوع : عشقی. ۳ نظر »

آدمیزاد

..چه می‌شود کرد. آدمیزاد است دیگر. کلا موجودی عجیبی است. گاهی مثل پازل می‌ریزد به هم و وقتی درست می‌شود می‌بیند پازلی شده که چند قطعه اضافی دارد. خورشید را در دست چپش می‌گذارند در کاسه‌ای ولی همین که یکی می‌پرسد: ببخشید ساعت چند است!؟ تمام می‌شود دیگر خورشیدی ندارد  حتی یک قطره. هزینه می‌کند سوار قطاری می‌شود که وارد تونل وحشت می‌شود در کل مسیر  چشمانش را می‌بنند و در آخر با شجاعانه می‌گوید چه مسخره‌ای بود! من که نترسیدم. می‌رود پشت چراغ قرمز ویولون می‌زند سمفونی شماره فلان بتهوون را از بر می‌زند ولی همین که رنگ سکه‌ای را می‌بیند هنرش را می‌فروشد به همان سکه و سمفونی را قطع می‌کند. می‌زند خودش را می‌کشد که اثبات کند شجاع بوده و پشت سرش می‌گویند چقدر ترسو بود از زندگی و برعکس. از چیزهایی که ندارد همیشه لذت می‌برد نقاشی که بلد نیست از هر تابلویی لذت می‌برد اما اگر بلد باشد کمتر تابلویی را تحسین می‌کند. می‌زند هر کاری می‌کند آخر سر می‌گوید ببخشید! خیال می‌کند «ببخشید» پیامبری چیزیست که معجزه می‌کند نمی‌داند چسب زخم تاریخ مصرف گذشته‌ای است بر زخمی عمیق. کلا موجود عجیبی‌‌ست. آدمیزاد است دیگر. چه می‌شود کرد..!

پ.ن: ادیت ندارد.

نوشته شده در موضوع : روزمرگی، مردم و اجتماع. ۴ نظر »

لوبیا پلو

جهان سوم جایی‌ست که در آن با لوبیای سحرآمیز، لوبیا پلو درست می‌کنند..!

نوشته شده در موضوع : مردم و اجتماع. ۱۲ نظر »

الرحمن!

بعد از سجده نکردن شیطان، خدا شیطان را بخشید!

شیطان اگر رانده شده می‌ماند هرگز نمی‌توانست به بهشت وارد شود و حوا و آدم را گول بزند ؛

شیطان هنوز گاهی به بهشت سر می‌زند و سیب می‌خورد..

نوشته شده در موضوع : انسان و خدا، داستان. ۱۰ نظر »

رانده‌شدگان

خدا مشغول به خلقت انسان بود و از خلقت هر انسانی که پشیمان می‌شد آن را مچاله می‌کرد و در سطلی می‌انداخت..

حالا ما در آن سطل هستیم. که شما به آن ایران می‌گویید..!

نوشته شده در موضوع : انسان و خدا. ۱۵ نظر »

گنه کرد در بلخ آهنگری…

آنهایی که زورشان به خودکار نمی‌رسد، کاغذ را مچاله می‌کنند..!

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۲ نظر »

مرگ وسترن

هفتاد و هفت سالش شده بود و بدون هیچ لرزش دست و به همان اندازه سابق، سریع‌تر از سایه خودش! در کافه نشسته بود و به دوئل امروز صبح فکر می‌کرد که در آن آخرین گاوچران را هم از پای درآورده بود و حالا تنها گاوچران باقیمانده شده بود و اینکه قانون گاوچران‌ها که می‌گفت: «گاوچران‌ها انقدر عمر نمی‌کنند که نوه‌های خود را ببینند» را نقض کرده هر چند که هیچ‌گاه ازدواج نکرده بود. با خودش می‌گفت جرمم این است که کسی بهتر از من نبود… لوله هفت‌تیرش روی شقیقه‌اش گذاشت و شلیک کرد… تنها کسی بود که توانسته بود دو گلوله به سر خود شلیک کند..!

نوشته شده در موضوع : داستان. ۱۱ نظر »

توحید شیطان ۲

شیطان به آدم سجده نکرد چون می‌دانست هر کس به آدم سجده کند، آدم بنده او می‌شود..!

پ.ن: توحید شیطان

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۳ نظر »

خاطره

حتما نباید مرد تا خاطره شد.

آدم‌ها می‌توانند زنده زنده خاطره شوند..!

پ.ن: قبلا نوشته بودم: رفت و شد او

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۱۱ نظر »

پیش‌بینی در جهان سوم

جهان سوم جایی‌ست که اختاپوس در آن هیچ‌کاره است، زیرا تقلب در آن حرف اول را می‌زند..!

نوشته شده در موضوع : مردم و اجتماع. ۱۱ نظر »

رسانه ملی

تلویزیون میگه تورم تک رقمیه، اندازه تورم ۳۰ درصدی بهمون فشار میاد. میگه دما ۳۹ درجه است، اندازه دمای ۵۰ درجه عرق می‌کنیم…

رسانه ملی که دروغ نمی‌گه، ما نازک نارنجی شدیم..!

نوشته شده در موضوع : مردم و اجتماع. ۹ نظر »

از چاه به چاله

زندگی چاله و چاه‌های زیادی داره؛

کم عمق‌ترین چاله‌ای که انسان توش می‌افته، قبره..!

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۱۵ نظر »

سقف

زندگی کوتاه‌تر از آن است که بلند پروازی کنید..!

نوشته شده در موضوع : روزمرگی. ۵ نظر »