سرش در آسمانهاست؛
شرف را زیر پایش گذاشته..!
روی دیوار به رنگ سبز نوشته شده بود: زنده باد آزادی…
ضربدری با رنگ سیاه روی کلمه آزادی زده شده بود و بعد از آن کلمه جمهوری اسلامی نوشته شده بود..!
پروانه که هیچ، حتی پشهها هم اطراف آتش مشعل مجسمه آزادی پرواز نمیکنند..!
پ.ن: قبلا گفته بودم: با این همه محدودیت هیچ ککی مجسمه آزادی رو نمیگزه چون جنسش از سنگه!
ظرف آب رو هر روز میذاشتم پشتبوم؛
فرداش که حتی یه قطره هم آب تو ظرف نمونده بود با خوشحالی به مادرم میگفتم: تمام آب رو پرندهها خوردن..! و مادرم فقط لبخند میزد؛
اون موقع نمیدونستم تبخیر یعنی چی.
شاید «مرگ بر…» گفتنها کسی را کشته باشد؛
ولی با «زنده باد…» گفتنها کسی جاودانه نشده است!
انسان در اسارت بدنیا میآید؛
در اسارت زندگی میکند؛
و در اسارت میمیمیرد؛
تنها فاصله از سیم خاردار است که به او توهم آزادی میدهد..!
ما مسلمونها موجودات عجیبی هستیم،
مثلا همین شیعه و سنی، روی کلیه ادیان اتفاق نظر داریم و اختلافی وجود نداره ولی تو دین خودمون کلی اختلاف داریم!
بهتر نیست دینی رو انتخاب کنیم که همگی روش اتفاق نظر داشته باشیم؟
اگر خانومها محترمتر هستند، پس آقایون هم برابرتر هستند..!
خدا اول حوا رو انداخت بیرون بعد آدم رو، این شد که خانوما مقدم شدن..!
پونصد تومن به صاحب دکه داد و گفت: پنج نخ سیگار…
{زن گدایی از پشت رد میشد و کمک میخواست}
یه نگاه به زن انداخت و به صاحب دکه گفت: اقا چهار نخ بده… و صد تومن باقی مونده رو داد به اون زن..!
پ.ن: دیدن بعضی چیزها به آدم میچسبه حسابی، مثل این.
خدا از ادیسون پرسید: ای بنده بگو در جهان چه کردی؟
ادیسون گفت: من الکتریسیته را اختراع کردم، که با آن خانهها روشن شد، کارخانهها بخاطر برق بوجود آمدند، مردم غذایشان را با آن گرم میکردند و…
خدا گفت: ای بنده! بگو ببینم رسانه ملی هم از طریق الکتریسیته بوجود آمد؟
ادیسون سرش را پایین انداخت و خود مسیر جهنم را در پیش گرفت..!
بزن باران که از خدا هیچی نمونده، اصلا ببار ای برف سنگین بر مزارش..!
پنجاه سال بیامان میدوی، لحظهای صبر میکنی تا نفست کمی چاق شود که ناگهان زندگی از تو جلو میزند..!
صاحبخونه اثاثهای مرد رو ریخته بود تو کوچه؛
مرد به همه میگفت برای خونه تکونی اثاثها رو اوردیم بیرون…
در پی نامگذاری سال ۸۹ به سال کار مضاعف، ساعات شبانه روز از ۲۴ ساعت به ۲۵ ساعت خواهد رسید..!
شیری در جنگل نبود؛
حیوانات به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند..!
خدایا! چطور باهات درددل کنم؛
وقتی که میبینم قضیه یوسف و زلیخا رو فوری تو کتابت نوشتی تا همه بخونن!؟