به تو میاندیشم، پس هستی.
و چون هستی،
هستم..
میگوید به خدا…
باور نمیکنم!
میگوید به جان تو…
باور میکنم..!
عدل یعنی قرار گرفتن هر چیزی در جای خودش.
ظالمترینم وقتی در آغوشم نیستی..!
خرگوش سردش بود؛
آدم برفی به آغوشش کشید.
صبح آدمبرفی آب شده بود..!
بعضی از کلمات که کنار هم قرار بگیرن میشن مثل دو قلوهای افسانهای؛ جادو میکنند و معجزه..
مثل «من» و «تو»
.
تو شاهی و من خراب تو؛ شاهان از ویرانهها عبور نمیکنند حتی اگر مسبب ویرانگی خودشان باشند..!
اوست نشسته در نظر…
پونزده میلیون پیش، چهارصد و پنجاه هم کرایه..!
شاپرک داشت تو تاریکی پرواز میکرد تا اینکه یه نور خیلی کوچیک دید،
نزدیک شد، بالهاش سوخت و افتاد. آتیش سیگار بود..!
غم رفتنت یک طرف؛ درد دندان هم یک طرف.
- از عاشقانههای تمساح و پرنده
خرگوش به آدمبرفی یک جا کلیدی پشمالو هدیه داد..
فردای آن روز حیوانات جنگل، خرگوش را بخاطر نداشتن دم مسخره میکردند!
مرتبط: اینجا
زلفت به بلندی و سیاهی امشب؛
لبت به سرخی انار، طعمش به هندوانه امشب؛
حرفهایت غزلهای امشب؛
فقط قدت به کوتاهی امروزه! یه کاریش بکن..!
فرهاد با تیشه بر فرق خود زد و گفت :
فُزتُ و رب العشق..!
“دوستت دارم” اذان روزه عشق است..!
پ.ن : نمیدانم اذان صبح یا اذان مغرب!