شاید «مرگ بر…» گفتنها کسی را کشته باشد؛
ولی با «زنده باد…» گفتنها کسی جاودانه نشده است!
شاید «مرگ بر…» گفتنها کسی را کشته باشد؛
ولی با «زنده باد…» گفتنها کسی جاودانه نشده است!
ما مسلمونها موجودات عجیبی هستیم،
مثلا همین شیعه و سنی، روی کلیه ادیان اتفاق نظر داریم و اختلافی وجود نداره ولی تو دین خودمون کلی اختلاف داریم!
بهتر نیست دینی رو انتخاب کنیم که همگی روش اتفاق نظر داشته باشیم؟
خدا از ادیسون پرسید: ای بنده بگو در جهان چه کردی؟
ادیسون گفت: من الکتریسیته را اختراع کردم، که با آن خانهها روشن شد، کارخانهها بخاطر برق بوجود آمدند، مردم غذایشان را با آن گرم میکردند و…
خدا گفت: ای بنده! بگو ببینم رسانه ملی هم از طریق الکتریسیته بوجود آمد؟
ادیسون سرش را پایین انداخت و خود مسیر جهنم را در پیش گرفت..!
پنجاه سال بیامان میدوی، لحظهای صبر میکنی تا نفست کمی چاق شود که ناگهان زندگی از تو جلو میزند..!
شیری در جنگل نبود؛
حیوانات به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند..!
کابوسها تنها در خواب ترسناک هستند؛
در بیداری در کابوسها زندگی میکنیم و چه بسا از آنها لذت هم میبریم..!
این چند روزه بخاطر مشغله خیلی زیاد، فرصت آنلاین شدن و فعالیتهای اینترنتی ندارم. همین مسئله باعث غیبت زیادم بین دوستان اینترنتی شده که شایعاتی رو به شوخی درباره اینکه من ازدواج کردم به راه انداختن و جدا هم باعث خنده و شادی خود من شد. اما دیروز انگار یه احمقی که پسورد وبلاگم رو داشته مطلبی تو وبلاگم نوشته که باعث شده خیلیها این قضیه رو باور کنن. ایشالا تو این چند روز آینده اگه فرصتی کردم هاست رو عوض میکنم تا دیگه همچین جریانی پیش نیاد. مقصر خودم هستم که بیش از حد به اون شخص اعتماد کردم و «سلام گرگ بیطمع نیست» رو فراموش کرده بودم. به هر حال به خاطر این جریان پیش اومده از اون دوستانی که ایمیل و اساماس و … زدن معذرت میخوام.
جریان داشتن زندگی ما به خاطر آبکی بودنشه، نه چیز دیگه..!
پدربزرگ مرحومم یکی از بانیهای یکی از قدیمیترین و بزرگترین هیئتهای تهران بود. آخر سر هم روز سوم امام حسین بعد از خوندن زیارت عاشورا تو همون هیئت فوت کرد. از سه سال پیش که پدربزرگم فوت کرد، داییم مسئولیت پدربزرگم رو با کمال میل به دوش میکشید تا اینکه دیروز عدهای از اعضای هیئت رو دیده که با کابل و چماق مردم معترض رو میزدند…امروز صبح اومده بود پیش مادرم و گفته: اگه سهم باباجان (پدربزرگم) رو از این هیئت بیارم بیرون ناراحت میشی؟ مادرم هم گفته نه….
داییم کسیه که اندازه پدرم در تربیت من نقش داشته، و همون قدری که از پدرم چیز یاد گرفتم از داییم هم یاد گرفتم. یادم میاد همیشه این جمله رو تو بچگی بهم میگفت: «آدمت میکنم خرسی!» و من هم همیشه در جواب میگفتم عمرا! و هنوز هم ناامید نشده البته..! همیشه بیشترین اختلاف و بحث و جدل رو باهاش داشتم و دارم ولی این رو مینویسم که ادای دِینی کرده باشم نسبت به یکی از کسانی که بر گردنم حق داره و میگم که: دایی جان اگه سخت نبود دوست داشتم تو زندگی مثل تو باشم.
پ.ن: داییم در هیچ کدوم از انتخابات شرکت نکرده و طرفدار هیچکس جز حق نیست.
برید فیسآف پونزدهم بین من و اپیوم رو بخونید فعلا، تا ببینم چیزی برای نوشتن پیدا میکنم یا نه.
یکی از بلاگرهای مورد علاقه نویسنده وبلاگ کاهو سکنجبین بود که اسمش رو به طرحهایی بر روی دیوارهی غار تغییر داده. جدیدا کتابی منتشر کرده به همین اسم وبلاگش که شامل مجموعه شعرهایی هست که میتونید امثال اونو تو وبلاگش بخونید. البته من هنوز کتاب رو تهیه نکردم و نمیتونم کاملا مطمئن درباره کتاب نظر بدم ولی با توجه به شناختی که از نویسندهاش دارم مطمئن هستم کتاب خوبی خواهد بود. خلاصه اگر از این قبیل نوشتهها خوشتون میاد توصیه میکنم کتاب رو تهیه کنید.
در زیر یکی از شعرهای این کتاب رو میبینید:
از سایت آدینه بوک میتونید کتاب رو بصورت آنلاین خریداری کنید.
خوشبختی شاید پولدار بودن نباشه،
ولی قطعا، بدبختی همون بیپولیه..!
تو تقویم نگاه میکنم، روز «دولتی شدن صنعت نفت» رو پیدا نمیکنم..!