دردش هم که نیاید زورش میآید لیتری چهارصد تومان پول بنزین بدهد. ترجیح میدهد پول یک لیتر و نیم بنزین را بدهد یک لیتر دوغ بخرد و دور هم بنوشیم. عاشق ماشینش نیست ولی دوستش دارد انگار زمانی رویایش بوده؛ نمیدانم. اما مصرفش بالاست مثل یک بچه وال گرسنه بنزین میخورد. بیست روز نمیشود که کارت سوختش دکوری میشود. الان ماشینش در گوشهای است و دارد حمام سقف پارکینگ میگیرد البته بنزین داشته باشد راه میرود و فنی سالم است. پدرم را میگویم. فقط گهگاهی اگر کاری باشد به بیرون میرود اکثرا هم با خانواده. خوش به حال دولت است، حجم سفرهای درون شهری پدرم را کم کرده است. اما پدرم همچنان به سفرهای غیرضروری درون شهری و حتی استانیاش! ادامه میدهد و تنها چیزی را که کم کرده سفرهای ضروریاش است. اینکه تنهایی ماشینش را بردارد برود با رفقا و همکاران قدیمش جایی جمع شوند و سیگار بکشند و شوخیهای مردانه بکنند با هم! این چیزها گاهی برای یک مرد از نان شب که چه عرض کنم از بوس زن هم واجبتر است! حالا مینشیند سودوکو حل میکند و به کارهای خانه رسیدگی میکند گویا خودش هم راضیست و مادرم راضیتر که شوهرش ور دلش است.
یادم میآید قدیمها پدرم مرغداری داشت حوالی کرج. بعد از مردآبادش بود و قبل از اشتهارد. زیاد همراهش میرفتم تا با جوجهها بازی کنم چندتاییشان را انتخاب کنم از بین بیست و شش هزار قطعه! و هر دفعه بروم به آنها سر بزنم. آن موقع هنوز به مرغها هورمون نمیزدنند که چهل و پنج روزه هیکلشان بشود مثل رونی کلمن، شصت روز در سنگدانشون غذا میریختی که آخر سر کمی دندانگیر شود گوشتشان. آخرهای ماه دوم که میشد از پدرم بدم میآمد -آن همه مرغ را یکجا سوار کامیون میکردند تا ببرنشان به مسلخ- آنقدر که رفته بودم پشت یکی درب یکی از سالنها نوشته بودم «آدم باشید، جوجه نکشید». فکر میکردم خدا به پدرم به خاطر نگهداری از جوجهها پول میدهد! نمیدانستم چه مکانیزمی دارد پول درآوردن. سر و چشمتان را درد نیاورم از سربازان گمنام امام زمان که پنهان نیست از شما چه پنهان! یک بار همراهش در راه برگشت به خانه بودم همان حوالی مرغداری دم مغازه بقالی یکی از دوستانش نگهداشت ( دوست که چه عرض کنم! چون کمی بعد هشتصد هزارتومن از پدرم بالا کشید و مرد وگرنه شاید مساحت خانهمان دو برابر میبود الان) پدرم و دوستش با هم صحبت میکردند من چشمم به آدامسهای سینسین افتاد از همانهایی که عکس فوتبالی داشتند. در مشتم هفت هشت تایی بیشتر جا نشد ولی همان خیلی بود! هشتتا آدامس مجانی! بیشتر یک رویا بود. به تهران که رسیدیم پدرم متوجه دستبرد من شد اما چیزی نگفت. حتی آدامسها را هم از من نگرفت. یک چایی خورد و دوباره من را برداشت و این همه راه را برگشتیم پیش دوستش، معذرت خواهی کرد و پول آدامسهایی که هنوز در جیبم بودند را حساب کرد. نمیدانم چرا هیچ وقت کتکم نمیزد حتی این بار! فقط در مسیر برگشت گفت: «پسرم بدون اجازه برداشتن کار بدی است، نکن دیگر.» البته نه به این مهربانی که شما اینجا میخوانید ولی خب هر چه بود بهتر از کتک بود! کمی طول کشید تا بفهمم که چرا همان موقع این همه راه را برگشیم با آن خستگیاش. سر کوچه که نبود… گاهی با خودم فکر میکنم ما با این بنزین چهارصد پونصد تومانی چگونه بچه تربیت کنیم؟