یکی بود یکی نبود.
یکی رفت، یکی موند؛
اونی که موند پا نداشت که موند..
یکی بود یکی نبود.
یکی رفت، یکی موند؛
اونی که موند پا نداشت که موند..
نخ، بادبادک را اسیر نمیکند؛
نخ، اوج بادبادک را تضمین میکند..
پس از هبوط آدم به زمین، یک ساعت گریه کرد سپس رو به حوا کرد و گفت: ناهار چی داریم؟
اولین داغش، روز تولدش، هم اسم و همسن من است. پرستار برادر ۲۶ سالهاش که دیابت ذره ذره او را آب میکرد بود. در حالی که سنگینی نوزادی در شکم داشت سنگینی دیگری بر دوشش نشست و آن داغ کوچکترین برادرش بود..
۱۲ سال بعد، این بار مادرش را از دست داد. این دو غم آنقدر داغ بودند که همه چیز را در خود حل میکردند و او هر چه گریست، اشکهایش نتوانستند این داغ را سرد کنند و در نهایت قرنیه چشمانش شرو ع به از بین رفتن کردند تا کار به عمل پیوند قرنیه رسید.. بعد از مادرش هیچگاه زندگیش مانند سابق نشد حتی با تولد اولین نوهاش و خاطرات گذشتهاش را از کنار پدرش میجست و سعی میکرد مانند مادرش بتواند غمخوار پدرش و دو خواهر و دو برادر کوچکترش باشد..
۱۱ سال بعد از مادرش، کاملا یتیم شد و هفت ماه بعد هنوز چشمانش برای پدرش خیس بود و شوک یتیمی برطرف نشده بود که برای دومین بار کوچکترین برادرش را از دست داد..
امروز ۲۹ سال از اولین داغش میگذرد و او گویی در همان ۲۹ سال پیش گیر کرده است و بدون توجه به وضعیت چشمانش مثل روز اول گریه میکند و محال است پنجشنبهای شود و او برای تکتک عزیزانش اشک نریزد برای همین قرار گذاشتهایم که دیگر کسی حق مردن ندارد و من میدانم این یعنی چه….
اما امروز در روز تولدش باز هم شمعهای تولدش را با اشکهایش خاموش میکند و این بار علاوه بر آن داغها، غم دیگری برای مصطفای دیگری دارد و آن غم منم، حال و روز من..
..تولدت مبارک مادرم..
تقصیر ما نیست.
از بچگی خوب یاد گرفتهایم رفتن را صرف کنیم..!
همه چیز کم کم اتفاق میافته؛
این تویی که یهو متوجه میشی..!
همیشه میگفت(م): یک تار مویت را با دنیا عوض نمیکنم..
به چند تار مویش فروخته شدم..
ارزان فروخته نشدم.
آنچه که آدمی را بعد از مواجهه با سراب آزار میدهد، مسافت طی شده بخاطر هیچ است.
.
آدمهای خوب هنوز هستن؛
فقط ما نمیبینیمشون، مثل اجنه؛
فقط رفتن تو قصهها دارن زندگی میکنن..
آدم بد شانس اگر قرار باشد شانس بیاورد و یک گونی سکه طلا از آسمان برایش بیفتد؛
حتما میافتد روی سرش و میمیرد!
هیزمشکن پولی نداشت درختی هم نمانده بود. به شهر رفت بت بزرگ را شکست و به بازار برد و فروخت..!
آدم اگر پول نداشته باشد میتواند زمان هزینه کند.
مثل همین زمانی که برای خواندن این پست هزینه کردید..!
میدانید یک سری چیزها هست که بهش افتخار میکنند ولی در واقع یک ننگ است!
مثلا فلان مسئول میآید میگوید ما چند واحد دیگر برای ساماندهی کارتنخوابها احداث کردیم! این خبر خوب است ولی در عمقش که بروی فاجعه است یعنی کارتنخوابهای ما زیادند و یا زیادتر میشوند! در واقع اگر روزی گفتند آن واحدها را جمع آوری کردن به خاطر بیاستفاده شدن باید خوشحال بود!
یا مثلا همین معاوضه یک اسرائیلی با هزار فلسطینی! یک معادله ساده است مثل ریال خودمان و دلار! ۱=۱۰۰۰ حالا شما میگویید کدام با ارزشتر است؟!
خلاصه اینکه نکنید اقا جان یا یا اگر میکنید نگویید. عیب است، ضایع است.
پدر امسال زیاد به درس و مشق پسر گیر نمیداد..
قول معدل بالا و خرید دوچرخه داده بود..!
پول حلّال همه چیزه؛
حتی آدم رو تو خودش حل میکنه..!
پ.ن: و به قول ایشون: پول کثیف است، آن را به هیچ زخمی نباید زد.
صلحطلبها سفیدند.
معمولا همین صلحطلبها جنگ را آغاز میکنند،مانند شطرنج..!
در برف باید رفتن؛
تا بدانی از کجا آمدهای..
نه اینکه راه را گم نکنی! خود را گم نکنی…
زیادی که حرف بزنی، حرفت خریدار ندارد!
همان قانون عرضه و تقاضاست..!