بچه را گذاشتند تو سبد و گذاشتند سر راه
مرد رهگذری از انجا رد میشد
بچه را برداشت و به کناری گذاشت
و سبد را برداشت و رفت..!
بچه را گذاشتند تو سبد و گذاشتند سر راه
مرد رهگذری از انجا رد میشد
بچه را برداشت و به کناری گذاشت
و سبد را برداشت و رفت..!
وقتی کلاغه رفت خونه بخت مطمئن شد که دیگه هیچ وقت به خونه اش نمیرسه..!
برای ایشون :
خدا یه کرمی خلق کرده بود که خیلی دوستش داشت اما یه روز اونو تو باغ سیب گم کرده بود، تا اینکه یه روز خدا با آدم و حوا مشغول سیب خوردن بودن که تو سیبی که حوا گاز زد یه کرمه نصفه دیدن! خدا هم آدم و حوا رو از بهشت بیرون کرد.
نزدیک اذان بود..
خیلی عجله داشت..
نفس نفس میزد..
انگار جهنم رو به چشمای خودش دیده بود..
بدو بدو رسید دم مسجد..
سریع دوید تو..
دستپاچه رفت سمت یه در..
در رو باز کرد..
اماده شد و نشست..
بعد از پنج دقیقه کارش تموم شده بود..
نفسش برگشته بود..
حالش هم بهتر شده بود..
از در مسجد رفت بیرون..
ولی یادش رفته بود که سیفون رو بکشه..!!
یه روز لیلی یه گل داد به مجنون که براش نگه داره..
اما وقتی که مجنون بیکار شد شروع کرد به پرپر کردن گل و میگفت: دوستم داره.. دوستم نداره.. تا اینکه اخرین گلبرگ گفت: “دوستم نداره”..
وقتی لیلی برگشت و گلش رو پرپر شده دید، گفت: دیگه دوستت ندارم..
پ.ن: دنبال یه ناشر خوب برای انتشار منظومه لیلی و مجنونم میگردم..!!
سایه مگسکش روی دیوار افتاده بود..
پشه اولی مگس کش رو دید ولی با خودش گفت:
ولش کن.. میخواد اون یکی پشه رو بزنه..
ولی جفتشون مردن..! آخه فاصلشون سه سانت بود..!
پ.ن: پشه ها انقدر عمر نمیکنن که تجربههاشون رو به بچههاشون منتقل کنن..
سایه مگسکش روی دیوار افتاده بود..
پشه اولی: شرط میبندم که تو رو میزنه و بعدش من میپرم..
پشه دومی: منم شرط میبندم که میخواد تو رو بزنه..
اما جفتشون مردن..! آخه فاصلشون سه سانت بود..