<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>اسپایدرمرد &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://spidermard.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://spidermard.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 14:38:23 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1</generator>
		<item>
		<title>ساعت ۲۳</title>
		<link>http://spidermard.com/1389/08/2300/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1389/08/2300/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 Oct 2010 19:24:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=1190</guid>
		<description><![CDATA[پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛ هنوز کسی دلش نسوخته بود..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"> هنوز کسی دلش نسوخته بود..</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1389/08/2300/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی‌نشانی‌های آشکار</title>
		<link>http://spidermard.com/1389/07/address/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1389/07/address/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 18:41:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=1175</guid>
		<description><![CDATA[روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانه‌ای از ساعت می‌گفت مقبول او نمی‌شد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانه‌ای از ساعت می‌گفت مقبول او نمی‌شد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1389/07/address/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>الرحمن!</title>
		<link>http://spidermard.com/1389/06/rahman/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1389/06/rahman/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 16:54:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[انسان و خدا]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=1148</guid>
		<description><![CDATA[بعد از سجده نکردن شیطان، خدا شیطان را بخشید! شیطان اگر رانده شده می‌ماند هرگز نمی‌توانست به بهشت وارد شود و حوا و آدم را گول بزند ؛ شیطان هنوز گاهی به بهشت سر می‌زند و سیب می‌خورد..]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">بعد از سجده نکردن شیطان، خدا شیطان را بخشید!</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">شیطان اگر رانده شده می‌ماند هرگز نمی‌توانست به بهشت وارد شود و حوا و آدم را گول بزند ؛<br />
</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"> شیطان هنوز گاهی به بهشت سر می‌زند و سیب می‌خورد..</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1389/06/rahman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرگ وسترن</title>
		<link>http://spidermard.com/1389/05/lucky-luke/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1389/05/lucky-luke/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 17:12:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/1389/05/</guid>
		<description><![CDATA[هفتاد و هفت سالش شده بود و بدون هیچ لرزش دست و به همان اندازه سابق، سریع‌تر از سایه خودش! در کافه نشسته بود و به دوئل امروز صبح فکر می‌کرد که در آن آخرین گاوچران را هم از پای درآورده بود و حالا تنها گاوچران باقیمانده شده بود و اینکه قانون گاوچران‌ها که می‌گفت: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">هفتاد و هفت سالش شده بود و بدون هیچ لرزش دست و به همان اندازه سابق، سریع‌تر از سایه خودش!  در کافه نشسته بود و به دوئل امروز صبح فکر می‌کرد  که در آن آخرین گاوچران را هم از پای درآورده بود و حالا تنها گاوچران باقیمانده شده بود و اینکه قانون گاوچران‌ها که می‌گفت: «گاوچران‌ها انقدر عمر نمی‌کنند که نوه‌های خود را ببینند» را نقض کرده هر چند که هیچ‌گاه ازدواج نکرده بود. با خودش می‌گفت جرمم این است که کسی بهتر از من  نبود&#8230; لوله هفت‌تیرش روی شقیقه‌اش گذاشت و شلیک کرد&#8230; تنها کسی بود که توانسته بود دو گلوله به سر خود شلیک کند..!</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1389/05/lucky-luke/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>منجی</title>
		<link>http://spidermard.com/1389/03/killer/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1389/03/killer/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 26 May 2010 12:55:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=1074</guid>
		<description><![CDATA[{بنگ بنگ؛ بنگ&#8230;} -: حالا جهان جای بهتری شد&#8230; {دود هفت‌تیرش را فوت کرد و رفت}]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">{بنگ بنگ؛ بنگ&#8230;}</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">-: حالا جهان جای بهتری شد&#8230;</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">{دود هفت‌تیرش را فوت کرد و رفت}</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1389/03/killer/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>17</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>علم یا ثروت</title>
		<link>http://spidermard.com/1388/08/rich/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1388/08/rich/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:51:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=928</guid>
		<description><![CDATA[معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم « علم بهتر است..! »</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1388/08/rich/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جوخه اعدام</title>
		<link>http://spidermard.com/1388/08/920/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1388/08/920/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 09:36:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=920</guid>
		<description><![CDATA[قهرمان مردم روبروی جوخه اعدام ده نفره ایستاده بود؛ با اعلام فرمانده، صدای ده شلیک شنیده شد&#8230; اما تنها یک تیر به او اصابت کرده بود..!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">قهرمان مردم روبروی جوخه اعدام ده نفره ایستاده بود؛</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">با اعلام فرمانده، صدای ده شلیک شنیده شد&#8230;</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;">اما تنها یک تیر به او اصابت کرده بود..!</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1388/08/920/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>37</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ضعف دشمن، قدرت توست</title>
		<link>http://spidermard.com/1388/07/victory/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1388/07/victory/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 08:37:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.com/?p=864</guid>
		<description><![CDATA[تمام گوسفندان به مرور توسط گرگ‌ها دریده شده بودند و از گله تنها یک برّه باقی مانده بود در مقابل گله‌ای گرگ. برّه تصمیم گرفت خود را از ترس و واهمه رها کند و تسلیم شود. به مقابل گله گرگ‌ها رفت&#8230; گرگ‌های گرسنه می‌دانستند دیگر گوسفندی وجود ندارد  و نیز می‌دانستند که این برّه تنها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تمام گوسفندان به مرور توسط گرگ‌ها دریده شده بودند و از گله تنها یک برّه باقی مانده بود در مقابل گله‌ای گرگ. برّه تصمیم گرفت خود را از ترس و واهمه رها کند و تسلیم شود. به مقابل گله گرگ‌ها رفت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">گرگ‌های گرسنه می‌دانستند دیگر گوسفندی وجود ندارد  و نیز می‌دانستند که این برّه تنها به اندازه سیر شدن یکی از آنهاست. به همین خاطر با دیدن برّه به جان هم افتادند و همدیگر را کشتند. نزاع آنقدر سنگین بود که هیچ گرگی زنده از آن بیرون نیامد و برّه به زندگی خود ادامه داد..!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1388/07/victory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همه چیز رو به زوال است</title>
		<link>http://spidermard.com/1388/02/doom/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1388/02/doom/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 06:47:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=640</guid>
		<description><![CDATA[نیمه شب از تخت تک نفره‌اش پایین آمد، از میز کنار تخت فندک و پاکت سیگارش را برداشت. آخرین نخ سیگار را از پاکت بیرون آورد و به گوشه لبش گذاشت،فندک را زد، نور فندک قاب عکس دو نفره بالای تختش را روشن کرده بود، چند ثانیه‌ای به آن خیره شد بود تا اینکه دیگر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نیمه شب از تخت تک نفره‌اش پایین آمد، از میز کنار تخت فندک و پاکت سیگارش را برداشت. آخرین نخ سیگار را از پاکت بیرون آورد و به گوشه لبش گذاشت،فندک را زد، نور فندک قاب عکس دو نفره بالای تختش را روشن کرده بود، چند ثانیه‌ای به آن خیره شد بود تا اینکه دیگر فندک گازی نداشت و قاب عکس هم در تاریکی محو شد. حالا نور آتش سیگار تنها منبع نور اتاق بود. کورمال کورمال به سمت میز رفت، چراغ مطالعه را روشن کرد، پر نورتر از همیشه به نظر می‌رسید. نگاهی به ساعت رومیزی‌اش انداخت که ثانیه شمار آن ایستاده بود و انگار به او زل زده بود. بر روی صندلی نشست. دود سیگار از پیشانی‌اش بالا می‌رفت و در لابه‌لای موهای جوگندمی‌اش مخفی می‌شد. عینکی که شیشه‌اش ترک خورده بود را به چشم زد و کاغذ را زیر دستش چرخاند، خودکار را جیبش بیرون آورد و از سمت راست کاغذ شروع به نوشتن کرد. صدای نقطه گذاشتن، تنها صدایی بود که از در اتاق می‌پیچید. دو خط نوشته بود که خودکار از نوشتن ایستاد، با خود گفت: &#8220;اه! این‌ هم تموم شد&#8221; و سرش را بر میز گذاشت و دیگر برنداشت. سیگار هم چنان دود می‌کرد که لامپ چراغ مطالعه با یک نوسان سوخت. سیگار هم دو دقیقه بعد تمام شده بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1388/02/doom/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نیاز</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/12/urgency/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/12/urgency/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 14:05:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=589</guid>
		<description><![CDATA[در بازار ماهی فروشان، پسری گدایی می‌کرد. مردی به او یک قلاب و روش ماهیگیری را آموزش داد. مرد که رفت، پسر به بازار برگشت قلاب را فروخت و یک ماهی خرید!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">در بازار ماهی فروشان، پسری گدایی می‌کرد.</p>
<p dir="rtl">مردی به او یک قلاب و روش ماهیگیری را آموزش داد.</p>
<p dir="rtl">مرد که رفت، پسر به بازار برگشت قلاب را فروخت و یک ماهی خرید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/12/urgency/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گمنام</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/11/unknown/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/11/unknown/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Feb 2009 14:26:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=553</guid>
		<description><![CDATA[سال ۱۹۴۱ در میان جنگ جهانی دوم، ژنرالی پلاک‌های سربازهای کشته شده خودشان را برمیداشت. سربازی علت را از او پرسید و پاسخ شنید که : سال‌ها بعد کشور، احتیاج به شهید گمنام خواهد داشت..!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><font color="black" face="Tahoma" size="2"></p>
<p dir="rtl">سال ۱۹۴۱ در میان جنگ جهانی دوم، ژنرالی پلاک‌های سربازهای کشته شده خودشان را برمیداشت.</p>
<p dir="rtl">سربازی علت را از او پرسید و پاسخ شنید که : سال‌ها بعد کشور، احتیاج به شهید گمنام خواهد داشت..!</p>
<p></font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/11/unknown/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زخم سنان</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/10/captivity/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/10/captivity/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Jan 2009 18:30:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[پرنده رهگذر به پرنده داخل قفس گفت: می‌خواهی جای من باشی؟ پرنده داخل قفس گفت: نه! من آزادانه در قفس زندگی می‌کنم و تو در آزادی در اسارت تکه‌ای نان هستی..! مرتبط: حسرت خطر پ.ن۱: کسی نمیداند، شاید پرنده رهگذر آنقدر بر روی قفس نشست تا صاحب قفس او را گرفت و درون قفس انداخت. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">پرنده رهگذر به پرنده داخل قفس گفت: می‌خواهی جای من باشی؟</p>
<p dir="rtl">پرنده داخل قفس گفت: نه! من آزادانه در قفس زندگی می‌کنم و تو در آزادی در اسارت تکه‌ای نان هستی..!</p>
<p dir="rtl"><span style="color:#999999;">مرتبط: <a href="http://spidermard.wordpress.com/2008/10/20/dange/" target="_blank">حسرت خطر</a></span></p>
<address><em><span style="color:#c0c0c0;">پ.ن۱: کسی نمیداند، شاید پرنده رهگذر آنقدر بر روی قفس نشست تا صاحب قفس او را گرفت و درون قفس انداخت.</span></em></address>
<h6><em><span style="color:#c0c0c0;">پ.ن۲: برهیدیت از این عالم قحطی که در او &#8230; از برای دو سه نان، زخم سنان می‌آید<br />
</span></em></h6>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/10/captivity/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آینده نگر</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/10/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/10/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 14:09:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=500</guid>
		<description><![CDATA[خدا آدم و حوا رو انداخت بیرون. آدم گفت : حالا چکار کنیم!؟ من خیلی گشنمه..! حوا گفت : بی خیال! بیا، من دم آخر یه سیب دیگه کندم..!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">خدا آدم و حوا رو انداخت بیرون.</p>
<p dir="rtl">آدم گفت : حالا چکار کنیم!؟ من خیلی گشنمه..!</p>
<p dir="rtl">حوا گفت : بی خیال! بیا، من دم آخر یه سیب دیگه کندم..!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/10/%d8%a2%db%8c%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یتیمان غزه</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/10/gaza/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/10/gaza/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 16:30:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع و مناسبات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=470</guid>
		<description><![CDATA[پسرک روبروی ویرانه خانه اش ایستاده بود. -با هشت سال سنی که داشت بزرگ خاندان شده بود- کفش پدرش را از روی آوار برداشت و به سر کوچه دوید و کفش رو به سمت سرباز اسرائیلی پرتاب کرد، اما هیچ کس حاضر نشد کفش را ۲۰ میلیون دلار بخرد یا عروسی با جهاز کامل به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">پسرک روبروی ویرانه خانه اش ایستاده بود. -با هشت سال سنی که داشت بزرگ خاندان شده بود- کفش پدرش را از روی آوار برداشت و به سر کوچه دوید و کفش رو به سمت سرباز اسرائیلی پرتاب کرد، اما هیچ کس حاضر نشد کفش را ۲۰ میلیون دلار بخرد یا عروسی با جهاز کامل به او بدهند، یتیم خانه شهر هم با خاک یکسان شده بود..!</p>
<p dir="rtl"><span style="color:#999999;">مرتبط : <a href="http://www.irinn.ir/Default.aspx?TabId=15&amp;nid=116161" target="_blank">اینجا </a> و <a href="http://aftab.ir/news/2008/dec/21/c1c1229840561_politics_world_iraq.php" target="_blank"> اینجا</a></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/10/gaza/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدانم و بمیرم بهتر است تا ندانم و بمیرم</title>
		<link>http://spidermard.com/1387/10/question/</link>
		<comments>http://spidermard.com/1387/10/question/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 08:43:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اسپایدرمرد</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://spidermard.wordpress.com/?p=467</guid>
		<description><![CDATA[پیرمرد واحد ۱۵۲ روی راکینگ  چِیر خودش نشسته بود و از پنجره به مغازه مواد پروتئینی نگاه میکرد و به سوال همیشگی اش فکر میکرد؛ یادش نمی آمد قبل از ابتلا به آلزایمر به جواب سوالش رسیده بود یا نه! با اینکه عینک دوربین زده بود نمیتوانست خاطرات سالهای دور را ببیند. تنها خاطره ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">پیرمرد واحد ۱۵۲ روی راکینگ  چِیر خودش نشسته بود و از پنجره به مغازه مواد پروتئینی نگاه میکرد و به سوال همیشگی اش فکر میکرد؛ یادش نمی آمد قبل از ابتلا به آلزایمر به جواب سوالش رسیده بود یا نه! با اینکه عینک دوربین زده بود نمیتوانست خاطرات سالهای دور را ببیند. تنها خاطره ای که بیاد می اورد مربوط به سی و شش سال پیش بود، زمانی که برای اولین بار با ملک الموت مواجه شده بود که در لحظه اخر به او گفته بود : &#8220;بدانم و بمیرم بهتر است تا ندانم و بمیرم&#8221; و عزرائیل بدنبال جواب رفته بود و هنوز برنگشته بود..!</p>
<p dir="rtl">آهی کشید و نگاهش را از مغازه برداشت، ابروهایش را بالا انداخت و با خود زمزمه کرد : چرا ته خیار شور تلخ نیست!؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://spidermard.com/1387/10/question/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

