پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛
هنوز کسی دلش نسوخته بود..
پیرزن گل فروش سر چهارراه هنوز دسته گلش در دستش بود؛
هنوز کسی دلش نسوخته بود..
روزی مردی ساعتی پیدا کرد. هر کس به او نشانهای از ساعت میگفت مقبول او نمیشد. زیرکی به نزد او آمد و نگاهی به ساعت خویش کرد و گفت: همینک آن ساعت دو و چهل دقیقه است و صاحب آن ساعت شد..!
بعد از سجده نکردن شیطان، خدا شیطان را بخشید!
شیطان اگر رانده شده میماند هرگز نمیتوانست به بهشت وارد شود و حوا و آدم را گول بزند ؛
شیطان هنوز گاهی به بهشت سر میزند و سیب میخورد..
هفتاد و هفت سالش شده بود و بدون هیچ لرزش دست و به همان اندازه سابق، سریعتر از سایه خودش! در کافه نشسته بود و به دوئل امروز صبح فکر میکرد که در آن آخرین گاوچران را هم از پای درآورده بود و حالا تنها گاوچران باقیمانده شده بود و اینکه قانون گاوچرانها که میگفت: «گاوچرانها انقدر عمر نمیکنند که نوههای خود را ببینند» را نقض کرده هر چند که هیچگاه ازدواج نکرده بود. با خودش میگفت جرمم این است که کسی بهتر از من نبود… لوله هفتتیرش روی شقیقهاش گذاشت و شلیک کرد… تنها کسی بود که توانسته بود دو گلوله به سر خود شلیک کند..!
{بنگ بنگ؛ بنگ…}
-: حالا جهان جای بهتری شد…
{دود هفتتیرش را فوت کرد و رفت}
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت: آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم « علم بهتر است..! »
قهرمان مردم روبروی جوخه اعدام ده نفره ایستاده بود؛
با اعلام فرمانده، صدای ده شلیک شنیده شد…
اما تنها یک تیر به او اصابت کرده بود..!
تمام گوسفندان به مرور توسط گرگها دریده شده بودند و از گله تنها یک برّه باقی مانده بود در مقابل گلهای گرگ. برّه تصمیم گرفت خود را از ترس و واهمه رها کند و تسلیم شود. به مقابل گله گرگها رفت…
گرگهای گرسنه میدانستند دیگر گوسفندی وجود ندارد و نیز میدانستند که این برّه تنها به اندازه سیر شدن یکی از آنهاست. به همین خاطر با دیدن برّه به جان هم افتادند و همدیگر را کشتند. نزاع آنقدر سنگین بود که هیچ گرگی زنده از آن بیرون نیامد و برّه به زندگی خود ادامه داد..!
نیمه شب از تخت تک نفرهاش پایین آمد، از میز کنار تخت فندک و پاکت سیگارش را برداشت. آخرین نخ سیگار را از پاکت بیرون آورد و به گوشه لبش گذاشت،فندک را زد، نور فندک قاب عکس دو نفره بالای تختش را روشن کرده بود، چند ثانیهای به آن خیره شد بود تا اینکه دیگر فندک گازی نداشت و قاب عکس هم در تاریکی محو شد. حالا نور آتش سیگار تنها منبع نور اتاق بود. کورمال کورمال به سمت میز رفت، چراغ مطالعه را روشن کرد، پر نورتر از همیشه به نظر میرسید. نگاهی به ساعت رومیزیاش انداخت که ثانیه شمار آن ایستاده بود و انگار به او زل زده بود. بر روی صندلی نشست. دود سیگار از پیشانیاش بالا میرفت و در لابهلای موهای جوگندمیاش مخفی میشد. عینکی که شیشهاش ترک خورده بود را به چشم زد و کاغذ را زیر دستش چرخاند، خودکار را جیبش بیرون آورد و از سمت راست کاغذ شروع به نوشتن کرد. صدای نقطه گذاشتن، تنها صدایی بود که از در اتاق میپیچید. دو خط نوشته بود که خودکار از نوشتن ایستاد، با خود گفت: “اه! این هم تموم شد” و سرش را بر میز گذاشت و دیگر برنداشت. سیگار هم چنان دود میکرد که لامپ چراغ مطالعه با یک نوسان سوخت. سیگار هم دو دقیقه بعد تمام شده بود.
در بازار ماهی فروشان، پسری گدایی میکرد.
مردی به او یک قلاب و روش ماهیگیری را آموزش داد.
مرد که رفت، پسر به بازار برگشت قلاب را فروخت و یک ماهی خرید!
سال ۱۹۴۱ در میان جنگ جهانی دوم، ژنرالی پلاکهای سربازهای کشته شده خودشان را برمیداشت.
سربازی علت را از او پرسید و پاسخ شنید که : سالها بعد کشور، احتیاج به شهید گمنام خواهد داشت..!
پرنده رهگذر به پرنده داخل قفس گفت: میخواهی جای من باشی؟
پرنده داخل قفس گفت: نه! من آزادانه در قفس زندگی میکنم و تو در آزادی در اسارت تکهای نان هستی..!
مرتبط: حسرت خطر
پ.ن۱: کسی نمیداند، شاید پرنده رهگذر آنقدر بر روی قفس نشست تا صاحب قفس او را گرفت و درون قفس انداخت.خدا آدم و حوا رو انداخت بیرون.
آدم گفت : حالا چکار کنیم!؟ من خیلی گشنمه..!
حوا گفت : بی خیال! بیا، من دم آخر یه سیب دیگه کندم..!
پسرک روبروی ویرانه خانه اش ایستاده بود. -با هشت سال سنی که داشت بزرگ خاندان شده بود- کفش پدرش را از روی آوار برداشت و به سر کوچه دوید و کفش رو به سمت سرباز اسرائیلی پرتاب کرد، اما هیچ کس حاضر نشد کفش را ۲۰ میلیون دلار بخرد یا عروسی با جهاز کامل به او بدهند، یتیم خانه شهر هم با خاک یکسان شده بود..!
پیرمرد واحد ۱۵۲ روی راکینگ چِیر خودش نشسته بود و از پنجره به مغازه مواد پروتئینی نگاه میکرد و به سوال همیشگی اش فکر میکرد؛ یادش نمی آمد قبل از ابتلا به آلزایمر به جواب سوالش رسیده بود یا نه! با اینکه عینک دوربین زده بود نمیتوانست خاطرات سالهای دور را ببیند. تنها خاطره ای که بیاد می اورد مربوط به سی و شش سال پیش بود، زمانی که برای اولین بار با ملک الموت مواجه شده بود که در لحظه اخر به او گفته بود : “بدانم و بمیرم بهتر است تا ندانم و بمیرم” و عزرائیل بدنبال جواب رفته بود و هنوز برنگشته بود..!
آهی کشید و نگاهش را از مغازه برداشت، ابروهایش را بالا انداخت و با خود زمزمه کرد : چرا ته خیار شور تلخ نیست!؟
قاتل دود تفنگ را فوت کرد و گفت : اخرین لحظه عمر آدمها مثل لحظه اخر عمر ستاره ها صحنه قشنگی ایجاد میکنه..! از بچگی عاشق شهاب بودم..!
بعد از اولین دعوای آدم و حوا
خدا دو کلاغ فرستاد، کلاغی کلاغ دیگر را کشت و خاک کرد
اما این قابیل بود که منظور خدا را فهمید..!
رابینسون بعد از سی سال یه کشتی دید..!
اخرین گلوله رو توی تفنگ فرسوده اش گذاشت و هوایی شلیک..
توپخانه کشتی هم جزیره رو زیر آتش گرفت..!
دیگه ترشیده بود..
اما بالاخره شوهر کرد..
سال بعدش فهمید که اجاقش هم کوره..!
پ.ن : برای ایشون که هر وقت میاد اینجا حال میکنه..!
خدا خودش رو زد به مریضی
همه ملائک رفتن عیادتش به جز ابلیس
فقط ابلیس بود که ایمان داشت خدا هیچ وقت مریض نمیشه..!