مردی به نام مرتضی

پدربزرگ مرحومم یکی از بانی‌های یکی از قدیمی‌ترین و بزرگترین هیئت‌های تهران بود. آخر سر هم روز سوم امام حسین بعد از خوندن زیارت عاشورا تو همون هیئت فوت کرد. از سه سال پیش که پدربزرگم فوت کرد، داییم مسئولیت پدربزرگم رو با کمال میل به دوش می‌کشید تا اینکه دیروز عده‌ای از اعضای هیئت رو دیده که با کابل و چماق مردم معترض رو می‌زدند…امروز صبح اومده بود پیش مادرم و گفته: اگه سهم باباجان (پدربزرگم) رو از این هیئت بیارم بیرون ناراحت می‌شی؟ مادرم هم گفته نه….

داییم کسیه که اندازه پدرم در تربیت من نقش داشته، و همون قدری که از پدرم چیز یاد گرفتم از داییم هم یاد گرفتم. یادم میاد همیشه این جمله رو تو بچگی بهم می‌گفت: «آدمت می‌کنم خرسی!» و من هم همیشه در جواب می‌گفتم عمرا!  و هنوز هم ناامید نشده البته..! همیشه بیشترین اختلاف و بحث و جدل رو باهاش داشتم و دارم ولی این رو می‌نویسم که ادای دِینی کرده باشم نسبت به یکی از کسانی که بر گردنم حق داره و می‌گم که: دایی جان اگه سخت نبود دوست داشتم تو زندگی مثل تو باشم.

پ.ن: داییم در هیچ کدوم از انتخابات شرکت نکرده و طرفدار هیچ‌کس جز حق نیست.

Comments are closed.