کاربری

نزدیک اذان بود..

خیلی عجله داشت..

نفس نفس میزد..

انگار جهنم رو به چشمای خودش دیده بود..

بدو بدو رسید دم مسجد..

سریع دوید تو..

دستپاچه رفت سمت یه در..

در رو باز کرد..

اماده شد و نشست..

بعد از پنج دقیقه کارش تموم شده بود..

نفسش برگشته بود..

حالش هم بهتر شده بود..

از در مسجد رفت بیرون..

ولی یادش رفته بود که سیفون رو بکشه..!!

Posted in داستان. RSS. Trackback.

Leave a Reply

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.