شیری در جنگل نبود؛
حیوانات به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند..!
شیری در جنگل نبود؛
حیوانات به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی میکردند..!
خدایا! چطور باهات درددل کنم؛
وقتی که میبینم قضیه یوسف و زلیخا رو فوری تو کتابت نوشتی تا همه بخونن!؟
کابوسها تنها در خواب ترسناک هستند؛
در بیداری در کابوسها زندگی میکنیم و چه بسا از آنها لذت هم میبریم..!
جهان سوم جاییست که مردم آن احتمال بارش سنگ از آسمان را بیشتر از احتمال بارش چمدانی پر از پول میدانند در حالی که احتمال هر دو نزدیک به صفر است.
گفت: دیگه وقت رفتنه؛ حلالم کنید.
جماعت او را رو به قبله خوابانده و سرش را بریدند..!
این چند روزه بخاطر مشغله خیلی زیاد، فرصت آنلاین شدن و فعالیتهای اینترنتی ندارم. همین مسئله باعث غیبت زیادم بین دوستان اینترنتی شده که شایعاتی رو به شوخی درباره اینکه من ازدواج کردم به راه انداختن و جدا هم باعث خنده و شادی خود من شد. اما دیروز انگار یه احمقی که پسورد وبلاگم رو داشته مطلبی تو وبلاگم نوشته که باعث شده خیلیها این قضیه رو باور کنن. ایشالا تو این چند روز آینده اگه فرصتی کردم هاست رو عوض میکنم تا دیگه همچین جریانی پیش نیاد. مقصر خودم هستم که بیش از حد به اون شخص اعتماد کردم و «سلام گرگ بیطمع نیست» رو فراموش کرده بودم. به هر حال به خاطر این جریان پیش اومده از اون دوستانی که ایمیل و اساماس و … زدن معذرت میخوام.
جریان داشتن زندگی ما به خاطر آبکی بودنشه، نه چیز دیگه..!
یک سیگاری را در اتاقی پر از سیگار، و دو آدم را در اتاقی دیگر گذاشتند؛
هفت روز بعد در اتاق فرد سیگاری را باز کردند و دیدند همچنان مشغول سیگار کشیدن است؛
در اتاق دیگر را باز کردند و دیدند یکی از آن دو نفر، دیگری را کشته است..!
ضحاک در دماوند کوه به زنجیر است و هر شب تلاش میکند تا زنجیرها را باز کند ولی با بانگ اولین خروس زنجیرها از دوباره سفت میشوند.
اما گویی تمام خروسهای ایران زمین را سر بریدهاند..!
پدربزرگ مرحومم یکی از بانیهای یکی از قدیمیترین و بزرگترین هیئتهای تهران بود. آخر سر هم روز سوم امام حسین بعد از خوندن زیارت عاشورا تو همون هیئت فوت کرد. از سه سال پیش که پدربزرگم فوت کرد، داییم مسئولیت پدربزرگم رو با کمال میل به دوش میکشید تا اینکه دیروز عدهای از اعضای هیئت رو دیده که با کابل و چماق مردم معترض رو میزدند…امروز صبح اومده بود پیش مادرم و گفته: اگه سهم باباجان (پدربزرگم) رو از این هیئت بیارم بیرون ناراحت میشی؟ مادرم هم گفته نه….
داییم کسیه که اندازه پدرم در تربیت من نقش داشته، و همون قدری که از پدرم چیز یاد گرفتم از داییم هم یاد گرفتم. یادم میاد همیشه این جمله رو تو بچگی بهم میگفت: «آدمت میکنم خرسی!» و من هم همیشه در جواب میگفتم عمرا! و هنوز هم ناامید نشده البته..! همیشه بیشترین اختلاف و بحث و جدل رو باهاش داشتم و دارم ولی این رو مینویسم که ادای دِینی کرده باشم نسبت به یکی از کسانی که بر گردنم حق داره و میگم که: دایی جان اگه سخت نبود دوست داشتم تو زندگی مثل تو باشم.
پ.ن: داییم در هیچ کدوم از انتخابات شرکت نکرده و طرفدار هیچکس جز حق نیست.
غول چراغ بیرون اومد و گفت: یک آرزو کن تا برآوردهاش کنم.
مرد بلافاصله گفت: یک وام ۵۰۰ تومنی لطفا..!
آری! علم بهتر است؛ زیرا با آن میتوان جان ثروتمندان را نجات داد..!
برید فیسآف پونزدهم بین من و اپیوم رو بخونید فعلا، تا ببینم چیزی برای نوشتن پیدا میکنم یا نه.
از دو نقطه، فقط یک خط راست عبور میکند؛
نقطه دیگری وارد زندگیتان نکنید؛
خودتان باشید و خودش.